متن شعر

ای ز مقدارت هزاران فخر بی​مقدار را

ای ز مقدارت هزاران فخر بی​مقدار را
ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو
عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند
گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها
محو می​گردد دلم در پرتو دلدار من
دایما فخرست جان را از هوای او چنان
هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف
گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو
چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد
ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو
 
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
کس ندیدی خالی از گل سال​ها گلزار را
می​نتانم فرق کردن از دلم دلدار را
کو ز مستی می​نداند فخر را و عار را
کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
ای وصال موسی وش اندرربا این مار را
رشک نور باقی​ست صد آفرین این نار را
تعداد دفعات مشاهده: 58