متن شعر

باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری

باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
همچو دعای صالحان دی سوی اوج می​شدی
کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو
از رحموت گشته​ای در رهبوت رفته​ای
گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر
خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن
ترک تویی ز هندوان چهره ترک کم طلب
خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد
حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب
من چو کمینه بنده​ام خاک شوم ستم کشم
مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من
دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی
دیو شود فرشته​ای چون نگری در او تو خوش
سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو
ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او
ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت
 
یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
باز چو نور اختران سوی حضیض می​پری
سیل تو می​کشد مرا تا به کجام می​بری
تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری
چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری
گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می​گری
ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری
بخت بداد خاک را تابش زر جعفری
چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری
تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری
در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی​خوری
ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری
ای پرییی که از رخت بوی نمی​برد پری
حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری
ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری
پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری
تعداد دفعات مشاهده: 145