متن شعر

چیزی مگو که گنج نهانی خریده​ام

چیزی مگو که گنج نهانی خریده​ام
رویم چو زرگر است از او این سخن شنو
از چشم ترک دوست چه تیری که خورده​ام
با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
هر چند بی​زبان شده بودم چو ماهیی
ناگاه چون درخت برستم میان باغ
گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست
کردم قران به مفخر تبریز شمس دین
 
جان داده​ام ولیک جهانی خریده​ام
دادم قراضه زر و کانی خریده​ام
وز طاق ابروش چه کمانی خریده​ام
با کس نگویم این ز فلانی خریده​ام
دیدم شکرلبی و زبانی خریده​ام
زان باغ بی​نشانه نشانی خریده​ام
لیک از میان نیست میانی خریده​ام
بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده​ام
تعداد دفعات مشاهده: 274