متن شعر

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
مباد جانم بی​غم اگر فدای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است
رضا مده که دلم کام دشمنان گردد
قضا نتانم کردن دمی که بی​تو گذشت
دلا بباز تو جان را بر او چه می​لرزی
ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند
 
ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
خراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
ببین که کام دل من بجز رضای تو نیست
ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست
تعداد دفعات مشاهده: 128