متن شعر

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
بی​تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
بی​تو بی​عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن
آب جان محبوس می​بینم در این گرداب تن
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
 
خوی من کی خوش شود بی​روی خوبت ای نگار
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار
خاک را بر می​کنم تا ره کنم سوی بحار
تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار
تعداد دفعات مشاهده: 440