متن شعر

بویی همی​آید مرا مانا که باشد یار من

بویی همی​آید مرا مانا که باشد یار من
کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش
خاصه کنون از جوش او زان جوش بی​روپوش او
پرده​ست بر احوال من این گفتی و این قال من
کو نعره​ای یا بانگی اندرخور سودای من
این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبش
نظاره کن کز بام او هر لحظه​ای پیغام او
لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنم
اندرخور گفتار من منگر به سوی یار من
امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارها
آن پیل بی​خواب ای عجب چون دید هندستان به شب
امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم
بر گوش من زد غره​ای زان مست شد هر ذره​ای
یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده روان
صبر از دل من برده​ای مست و خرابم کرده​ای
این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر
ای دلبر بی​جفت من ای نامده در گفت من
ای طوطی هم خوان ما جز قند بی​چونی مخا
از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو رود
ای طبله​ام پرشکرت من طبل دیگر چون زنم
مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحر
خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شد
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین
بس سنگ و بس گوهر شدم بس مومن و کافر شدم
روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد
جانم نشد زین​ها خنک یا ذا السماء و الحبک
امشب چه باشد قرن​ها ننشاند آن نار و لظی
هر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شوم
چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شوم
ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشو
 
بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من
هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من
ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من
کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من
تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من
از روزن دل می رسد در جان آتشخوار من
کان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من
سینای موسی را نگر در سینه افکار من
در پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من
لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من
کآمد به میرابی دل سرچشمه انهار من
بانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من
در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من
کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من
ای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من
این گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من
نی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من
دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من
ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من
این است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من
برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من
ابصار عبرت دیده را ای عبره الابصار من
گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من
گویم صفات آن صمد با نطق درانبار من
ای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من
من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من
همواره آنتر می شوم از دولت هموار من
گشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من
روزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من
1    
تعداد دفعات مشاهده: 138