متن شعر

به تن این جا به باطن در چه کاری

به تن این جا به باطن در چه کاری
کز او در آینه ساعت به ساعت
مثال باز سلطان است هر نقش
چه ساکن می​نماید صورت تو
لباست بر لب جوی و تو غرقه
حریفت حاضر است آن جا که هستی
به هر شیوه که گردد شاخ رقصان
مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد
به صد دستان به کار توست این باد
از او یابی به آخر هر مرادی
بپرس او کیست شمس الدین تبریز
 
شکاری می​کنی یا تو شکاری
همی​تابد عجب نقش و نگاری
شکار است او و می​جوید شکاری
درون پرده تو بس بی​قراری
از این غرقه عجب سر چون برآری
ولیکن گر بگوید شرم داری
نباشد غایب از باد بهاری
نمی​دانی کز این با دست یاری
تو را خود نیست خوی حق گزاری
همو مستی دهد هم هوشیاری
بجز در عشق او تا سر نخاری
تعداد دفعات مشاهده: 151