متن شعر

آن دل که گم شده​ست هم از جان خویش جوی

آن دل که گم شده​ست هم از جان خویش جوی
اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب
دو چشم را تو ناظر هر بی​نظر مکن
نقلست از رسول که مردم معادنند
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین
برقی که بر دلت زد و دل بی​قرار شد
انبان بوهریره وجود توست و بس
ای بی​نشان محض نشان از کی جویمت
 
آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی
تعداد دفعات مشاهده: 138