متن شعر

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن
چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری
از خون آن جگرها که بوی عشق دارد
بس شیوه​ها که کردند جان​ها و ره نبردند
مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد
چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را
هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن
پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر
آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر
ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر
خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز
 
ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
نی​های بی​زبان را زان شهد پرشکر کن
یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن
از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن
ای چاره ساز جان​ها یک شیوه دگر کن
ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن
و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن
با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن
در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن
بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن
ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن
خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن
تعداد دفعات مشاهده: 72