متن شعر

مخمورم پرخواره اندازه نمی​دانم

مخمورم پرخواره اندازه نمی​دانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
 
جز شیوه آن غمزه غمازه نمی​دانم
من بی​ره و سرمستم دروازه نمی​دانم
ز آواز بشد عقلم آوازه نمی​دانم
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی​دانم
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی​دانم
تعداد دفعات مشاهده: 54