متن شعر

خداوند خداوندان اسرار

خداوند خداوندان اسرار
ز عشق حسن تو خوبان مه رو
چو بنمایی ز خوبی دست بردی
گشاده ز آتش او آب حیوان
از آن آتش بروییدست گلزار
از آن گل​ها که هر دم تازه​تر شد
نتاند کرد عشقش را نهان کس
یکی غاریست هجرانش پرآتش
ز انکارت بروید پرده​هایی
چو گرگی می​نمودی روی یوسف
ز جان آدمی زاید حسدها
غذای نفس تخم آن غرض​هاست
نداند گاو کردن بانگ بلبل
نزاید گرگ لطف روی یوسف
به طراری ربود این عمرها را
همه عمرت هم امروزست لاغیر
کمر بگشا ز هستی و کمر بند
نمازت کی روا باشد که رویت
در آن صحرا بچر گر مشک خواهی
نمی​بینی تغیرها و تحویل
کی داند جوهر خوبت بگردد
چو تو خربنده باشی نفس خود را
اگر خواهی عطای رایگانی
چنان جامی که ویرانی هوش است
خداوند خداوندان باقی
ز لطف جان او رفته بکارت
اگر نه پرده رشک الهی
که سنگ و خاک و آب و باد و آتش
به بازار بتان و عاشقان در
دو ده دان هر دو کون دو جهان را
 
زهی خورشید در خورشید انوار
به رقص اندر مثال چرخ دوار
بماند دست و پای عقل از کار
که آبش خوشترست ای دوست یا نار
و زان گلزار عالم​های دل زار
نه زان گل​ها که پژمردست پیرار
اگر چه عشق او دارد ز ما عار
عجب روزی برآرم سر از این غار
مکن در کار آن دلبر تو انکار
چون آن پرده غرض می​گشت اظهار
ملک باش و به آدم ملک بسپار
چو کاریدی بروید آن به ناچار
نداند ذوق مستی عقل هشیار
و نی طاووس زاید بیضه مار
به پس فردا و فردا نفس طرار
تو مشنو وعده این طبع عیار
به خدمت تا رهی زین نفس اغیار
به هنگام نمازست سوی بلغار
که می​چرد در آن آهوی تاتار
در افلاک و زمین و اندر آثار
به خاکی کش ندارد سود غمخوار
به حلقه نازنینان باشی بس خوار
ز عالم​های باقی ملک بسیار
ز شمس حق و دین بستان و هش دار
که نبودشان به مخدومیش انکار
چو دیدندنش ز جنت حور ابکار
بپوشیدیش از دار و ز دیار
همه روحی شدندی مست و سیار
ز نقش او بسوزد جمله بازار
چه باشد ده که باشد اوش سالار
1    
تعداد دفعات مشاهده: 43