متن شعر

دیدی که چه کرد آن یگانه

دیدی که چه کرد آن یگانه
ما را و تو را کجا فرستاد
ما را بفریفت ما چه باشیم
آن سلسله کو به دست دارد
از سنگ برون کشید مکری
بست او گرهی میان ابرو
بر درگه او است دل چو مسمار
بر مرکب مملکت سوار او است
گر او کمر کهی بگیرد
خود آن که قاف همچو سیمرغ
از شرم عقیق درفشانش
بادی که ز عشق او است در تن
عشاق مذکرند وین خلق
ساقی درده قدح که ماییم
آبی برزن که آتش دل
در دست همیشه مصحفم بود
اندر دهنی که بود تسبیح
بس صومعه​ها که سیل بربود
هشیار ز من فسانه ناید
مستم کن و برپران چو تیرم
چون مست بود ز باده حق
بی​خویش گذر کند ز دیوار
باخویش ز حق شوند و بی​خویش
دیدم که لبش شراب نوشد
و آن گاه چی می می خدایی
ماهی ز کنار چرخ درتافت
این طرفه که شخص بی​دل و جان
مشنو غم عشق را ز هشیار
هرگز دیدی تو یا کسی دید
دم درکش و فضل و فن رها کن
 
برساخت پریر یک بهانه
او ماند و دو سه پری خانه
با آن حرکات ساحرانه
بربندد گردن زمانه
شاباش زهی شکر فسانه
گم گشت خرد از این میانه
بردوخته خویش بر ستانه
در دست وی است تازیانه
که را چو کهی کند کشانه
کرده​ست به کویش آشیانه
درها بگداخت دانه دانه
ساکن نشود به رازیانه
درمانده​اند در مثانه
مخمور ز باده شبانه
بر چرخ همی​زند زبانه
وز عشق گرفته​ام چغانه
شعر است و دوبیتی و ترانه
چه سیل که بحر بی​کرانه
مانند رباب بی​کمانه
بشنو قصص بنی کنانه
شهباز شود کمین سمانه
بر روی هوا شود روانه
می​ها بکشند عاشقانه
کی دید ز لب می مغانه
نه از خنب فلان و یا فلانه
گم گشت دلم از این میانه
چون چنگ همی​کند فغانه
کو سردلب است و سردچانه
یخدان ز آتش دهد نشانه
با باز چه فن زند سمانه
تعداد دفعات مشاهده: 105