متن شعر

سراندازان همی​آیی نگارین جگرخواره

سراندازان همی​آیی نگارین جگرخواره
فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارت
برای ماه بی​چون را کشیدی جور گردون را
بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوش
بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت من
اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکین
دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشه
 
دلم بردی نمی​دانم چه آوردی دگرباره
که پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره
مسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره
به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره
که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره
بزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره
بگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره
تعداد دفعات مشاهده: 79