متن شعر

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
همه خوردند و برفتند بقای ما باد
چو تویی آب حیاتی کی نماند باقی
کتب العشق علینا غمرات و محن
فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان
ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن
یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب
ادب و بی​ادبی نیست به دستم چه کنم
بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت
گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود
گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق
گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم
گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند
طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده​ست
برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم
جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری
شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح
 
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن
چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن
و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن
بپرد جان مجرد به گلستان منن
فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن
مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن
چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن
گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن
تنن تن تننن تن تننن تن تننن
که مگر ماه گرفته​ست مجو شور و فتن
فتنه​ها زاید ناچار شب آبستن
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
تا که از مشرق جان صبح برآید روشن
که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن
تعداد دفعات مشاهده: 56