متن شعر

آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده

آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ
ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی
اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران
تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی
ای دوش لب گشاده داد نبات داده
بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده
ای شیر هر شکاری آخر روا نداری
گر چه در این جهانم فتوی نداد جانم
ای دوست چند گویی که از چه زردرویی
کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را
نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم
هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد
 
زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده
ای رخت​های خود را از رخت ما نورده
آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده
صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده
چه جوش​ها برآرد این عالم فسرده
خوش وعده​ای نهاده ما روزها شمرده
و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده
دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده
گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده
صفراییم برآرم در شور خویش زرده
کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده
ز آسیب این دو حالت جان می​شود فشرده
گفتار ما ز دل​ها زو می​شود سترده
تعداد دفعات مشاهده: 120