متن شعر

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
فرشته​ای کنمت پاک با دو صد پر و بال
نمایمت که چگونه​ست جان رسته ز تن
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند
قضا که تیر حوادث به تو همی​انداخت
روان شده​ست نسیم از شکرستان وصال
ز بامداد بیاورد جام چون خورشید
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم
بده بده هله ای جان ساقیان جهان
به آفتاب جلال خدای بی​همتا
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی
 
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
که در تو هیچ نماند کدورت بشری
فشانده دامن خود از غبار جانوری
تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
تو را کند به عنایت از آن سپس سپری
که از حلاوت آن گم کند شکر شکری
که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
که تا میان من و تو نماند این دگری
کرم کریم نماید قمر کند قمری
نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
که بسته کرد مرا سکر باده سحری
تعداد دفعات مشاهده: 71