متن شعر

اگر تو عاشقی غم را رها کن

اگر تو عاشقی غم را رها کن
تو دریا باش و کشتی را برانداز
چو آدم توبه کن وارو به جنت
برآ بر چرخ چون عیسی مریم
وگر در عشق یوسف کف بریدی
وگر بیدار کردت زلف درهم
نفخت فیه من روحی رسیده​ست
مسلم کن دل از هستی مسلم
بگیر ای شیرزاده خوی شیران
حریصان را جگرخون بین و گرگین
بر آن آرد تو را حرص چو آزر
خمش زان نوع کوته کن سخن را
چو طالع گشت شمس الدین تبریز
 
عروسی بین و ماتم را رها کن
تو عالم باش و عالم را رها کن
چه و زندان آدم را رها کن
خر عیسی مریم را رها کن
همو را گیر و مرهم را رها کن
خیال و خواب درهم را رها کن
غم بیش و غم کم را رها کن
امید نامسلم را رها کن
سگان نامعلم را رها کن
گر و ناسور محکم را رها کن
که ابراهیم ادهم را رها کن
که الله گو اعلم را رها کن
جهان تنگ مظلم را رها کن
تعداد دفعات مشاهده: 130