متن شعر

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان
گل​های رنگ رنگ که پیش تو نقل​هاست
ای مرده را کنار گرفته که جان من
خود با خدای کن که از این نقش​های دیو
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح
رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست
سیب زنخ چو دیدی می​دان درخت سیب
همت بلند دار که با همت خسیس
خاموش کن ز حرف و سخن بی​حروف گوی
 
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
تو می خوری از آن و رخت می​کنند زرد
آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خواهی شدن به وقت اجل بی​مراد فرد
کاین بستریست عاریه می​ترس از نورد
پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
می​جو سوار را به نظر در میان گرد
گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
چاوش پادشاه براند تو را که برد
چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد
تعداد دفعات مشاهده: 89