متن شعر

چمن جز عشق تو کاری ندارد

چمن جز عشق تو کاری ندارد
چه بی​ذوقست آن کش عشق نبود
به غیر قوت تن قوتی ننوشد
هر آنک ترک خر گوید ز مستی
ز خر رست و روان شد پابرهنه
چه غم دارد که خر رفت و رسن برد
مشو غره به ازرق پوش گردون
درافکن فتنه دیگر در این شهر
بدران پرده​ها را زانک عاشق
بزن آتش در این گفت و در آن کس
 
وگر دارد چو من باری ندارد
چه مرده​ست آن که او یاری ندارد
بجز دنیا سمن زاری ندارد
غم پالان و افساری ندارد
به گلزاری که آن خاری ندارد
بر او خر چو مقداری ندارد
که اندر زیر ایزاری ندارد
که دور عشق هنجاری ندارد
ز بی​شرمی غم و عاری ندارد
که در گفت تو اقراری ندارد
تعداد دفعات مشاهده: 129