متن شعر

خوش بود فرش تن نور دیده

خوش بود فرش تن نور دیده
جان نادیده خسیس شده
جان زرین و جان سنگین را
سر کاغذ گشاده دست اجل
خمره پرعسل سرش بسته
خمره را بر زمین زن و بشکن
شمس تبریز بشکند خم را
 
خوش بود مرغ جان بپریده
جان دیده رسیده در دیده
چون کلوخ از برنج بگزیده
نقد در کاغذ است پیچیده
پشت و پهلوش را تو لیسیده
دیده نبود چنانک بشنیده
که ز نامش فلک بلرزیده
تعداد دفعات مشاهده: 57