متن شعر

ای گوهر خدایی آیینه معانی

ای گوهر خدایی آیینه معانی
عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من
از غیرت الهی در عرش حیرت افتد
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی
در راه ره روان را رنج و طلب نبودی
یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب
از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد
انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما
یک جام مان بدادی تا رخت​ها گرو شد
جانی رسید ما را از شمس حق تبریز
 
هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
از آسمان نمودی صد ماه آسمانی
هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی
خوف فنا نبودی اندر جهان فانی
دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی
هم برق تو رساند او را به لامکانی
تا نعره​ها برآید از لعل​های کانی
جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی
کان جان همی​نماید در غیب دلستانی
تعداد دفعات مشاهده: 52