متن شعر

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
از آن لب شکرینت بهانه​های دروغ
وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را
اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی
ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا
هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را
زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است
جواب همچو شکر او دهد که محتاج است
جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار
قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز
برون در همه را چون سگان کو بنشان
خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند
امام فاتحه خواند ملک کند آمین
هر آن فریب کز اندیشه تو می​زاید
چنانک مدرسه فقه را برون شوها است
خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه
 
بهانه کن که بتان را بهانه آیینست
به جای فاتحه و کاف​ها و یاسینست
طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست
به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست
به جان پاک عزیزان که گرز رویینست
که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست
چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست
جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست
بقای گنج تو بادا که آن برونینست
که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست
که در شرف سر کوی تو طور سینینست
جفای عشق کشیدن فن سلاطین است
مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست
هزار گوهر و لعلش بها و کابینست
بدانک مدرسه عشق را قوانینست
که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست
تعداد دفعات مشاهده: 62