متن شعر

سست مکن زه که من تیر توام چارپر

سست مکن زه که من تیر توام چارپر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ
تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب
معدن صبرست تن معدن شکر است دل
بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه
گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا
نی پدر و مادرت یک دمه​ای عشق باخت
عشق که بی​دست او دست تو را دست ساخت
رنگ همه روی​ها آب همه جوی​ها
 
روی مگردان که من یک دله​ام نی دوسر
یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر
ظلمت شب​ها ز چیست کوره خاک کدر
معدن خنده​ست شش معدن رحمت جگر
در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر
منبت هر دست و پا عشق بود در صور
چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر
بی​سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر
مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور
تعداد دفعات مشاهده: 121