متن شعر

تشنه خویش کن مده آبم

تشنه خویش کن مده آبم
تا شب و روز در نماز آیم
گر خیال تو در فنا یابم
بر امید خیال گوهر تو
بر امید مسبب الاسباب
رحمتی آر و پادشاهی کن
زان همی​گردم و همی​نالم
زان چو روزن گشاده​ام دل و چشم
آن زمانی که نام تو شنوم
آن زمانی که آتش تو رسد
بس کن از گفت کز غبار سخن
 
عاشق خویش کن ببر خوابم
ای خیال خوش تو محرابم
در زمان سوی مرگ بشتابم
جاذب هر مسی چو قلابم
رهزن کاروان اسبابم
کاین فراق تو بر نمی​تابم
که بر آب حیات دولابم
که تویی آفتاب و مهتابم
مست گردند نام و القابم
بجهد این دل چو سیمابم
خود سخن بخش را نمی​یابم
تعداد دفعات مشاهده: 103