متن شعر

ندارد پای عشق او دل بی​دست و بی​پایم

ندارد پای عشق او دل بی​دست و بی​پایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
ز شب​های من گریان بپرس از لشکر پریان
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی​سوزد
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
 
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
به خون دل خیالش را ز بی​خویشی بیالایم
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
ز من گر یک نشان خواهد نشانی​هاش بنمایم
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی​شایم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم
تعداد دفعات مشاهده: 51