متن شعر

نثرنا فی ربیع الوصل بالورد

نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
ز رویت باغ و عبهر می​توان کرد
ز روی زرد همچون زعفرانم
به یک دانه ز خرمنگاه ماهت
تو آن خضری که از آب حیاتت
در آن حالی که حالم بازجویی
نخاف العین ترمینا بسو
به خود واگرد ای دل زانک از دل
جهان شش جهت را گر دری نیست
درآ در دل که منظرگاه حقست
چو دردی ماند جان ما در این زیر
ز گولی در جوال نفس رفتی
الا یا ساقیا هات الحمیا
دل سنگین عشق ار نرم گردد
بیار آن باده حمرا و درده
از آن باده که پر و بال عیش است
از آن جرعه که از دریای فضل است
چو تیرانداز گردد باده در خم
و اسکرنا به کاسات عظام
چو باده در من آتش زد بدیدم
بیا ای مادر عشرت به خانه
وگر در راه تو نامحرمانند
چو گشتی شیرگیر و شیرآشام
بزن گردن امل​ها را به باده
سقاهم ربهم برخوان و می نوش
وگر ساغر نداری می بیاور
و اعتقنا به خمر من هموم
 
حنانینا فنعم الزوج و الفرد
ز زلفت مشک و عنبر می​توان کرد
جهانی را مزعفر می​توان کرد
فلک​ها را مسخر می​توان کرد
گدایان را سکندر می​توان کرد
محالی را میسر می​توان کرد
فیا داود قدر حلقه السرد
ره پنهان به دلبر می​توان کرد
چو در دل آمدی در می​توان کرد
وگر هم نیست منظر می​توان کرد
اگر زیرست از بر می​توان کرد
وگر نی ترک این خر می​توان کرد
لتکفینا عناء الحر و البرد
دل ار سنگست جوهر می​توان کرد
کز احمر عالم اخضر می​توان کرد
ز هر جزوم کبوتر می​توان کرد
بهشت و حور و کوثر می​توان کرد
ز تیر باده اسپر می​توان کرد
فان السکر دفع الهم و الحرد
که از هر آب آذر می​توان کرد
که جان را فرش مادر می​توان کرد
تو را از جام چادر می​توان کرد
سزای شیر صفدر می​توان کرد
کز آن هر قطره خنجر می​توان کرد
که هر دم عیش دیگر می​توان کرد
دهان را همچو ساغر می​توان کرد
و جازی همنا بالدفع و الطرد
تعداد دفعات مشاهده: 42