متن شعر

بیاموز از پیمبر کیمیایی

بیاموز از پیمبر کیمیایی
همان لحظه در جنت گشاید
رسول غم اگر آید بر تو
جفایی کز بر معشوق آید
که تا آن غم برون آید ز چادر
به گوشه چادر غم دست درزن
در این کو روسبی باره منم من
همه پوشیده چادرهای مکروه
من جان سیر اژدرها پرستم
نبیند غم مرا الا که خندان
مبارکتر ز غم چیزی نباشد
به نامردی نخواهی یافت چیزی
 
که هر چت حق دهد می​ده رضایی
چو تو راضی شوی در ابتلایی
کنارش گیر همچون آشنایی
نثارش کن به شادی مرحبایی
شکرباری لطیفی دلربایی
که بس خوب است و کرده​ست او دغایی
کشیده چادر هر خوش لقایی
که پنداری که هست او اژدهایی
تو گر سیری ز جان بشنو صلایی
نخوانم درد را الا دوایی
که پاداشش ندارد منتهایی
خمش کردم که تا نجهد خطایی
تعداد دفعات مشاهده: 69