متن شعر

هله هش دار که در شهر دو سه طرارند

هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست
صورتی​اند ولی دشمن صورت​هااند
همچو شیران بدرانند و به لب می​خندند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگند
همچو خورشید همه روز نظر می​بخشند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
دلبرانند که دل بر ندهد بی​برشان
شکرانند که در معده نگردند ترش
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست
 
که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
ساقیانند که انگور نمی​افشارند
همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
دشمن همدگرند و به حقیقت یارند
لیک چون وانگری متفق یک کارند
مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند
سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند
زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند
تعداد دفعات مشاهده: 56