متن شعر

چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا

چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد
همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او
نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان
چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد
بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را
من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد
چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت
خبرش ز رشک جان​ها نرسد به ماه و اختر
خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم
 
ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا
به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما
ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
که چو ماه او برآید بگدازد آسمان​ها
چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا
تعداد دفعات مشاهده: 80