متن شعر

امروز سماع است و شراب است و صراحی

امروز سماع است و شراب است و صراحی
زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است
روحی است مباحی که از آن روح چشیده​ست
در پیش چنین فتنه و در دست چنین می
زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد
جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی
این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست
شمعی است برافروخته وز عرش گذشته
سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات
این حلقه مستان خرابات خراب است
شاباش زهی حال که از حال رهیدیت
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد
از غیب شنو نعره مستان و خمش کن
ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش
فارس شده شمس الحق تبریز همیشه
 
یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی
نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی
کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی
یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی
کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی
ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی
اسپید ز نور است نه کافور رباحی
پروانه او سینه دل​های فلاحی
پران شده جان​ها و روان​ها ز نواحی
دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی
شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی
کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
یک غلغله پاک ز آواز صیاحی
می​خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی
بر شمس شموس و نکند شمس جماحی
تعداد دفعات مشاهده: 130