متن شعر

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب
یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی
ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی
چندان در آتش درشدی کآتش در آتش درزدی
ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بد
جان​ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی
از جنس نبود حیرتی بی​جنس نبود الفتی
هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان تو
آمیختی چندانک او خود را نمی​داند ز تو
پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدی
ای دولت و بخت همه دزدیده​ای رخت همه
چرخ و فلک ره می​رود تا تو رهش آموختی
حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر می​کشد
خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشی
این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفا
رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختی
از بام گردون آمدی ای آب آب زندگی
شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرا
اسرار این را مو به مو بی​پرده و حرفی بگو
 
مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی
با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی
وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی
چندان نشان جستی که تو با بی​نشان آمیختی
پهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی
آیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی
تو این نه​ای و آن نه​ای با این و آن آمیختی
صد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی
آری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی
تیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی
چالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی
جان و جهان بر می​پرد تا با جهان آمیختی
گردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی
و آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی
رستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی
جستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی
از بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی
بر بام چوبک می​زنی با پاسبان آمیختی
ای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی
تعداد دفعات مشاهده: 100