متن شعر

غلامم خواجه را آزاد کردم

غلامم خواجه را آزاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم
منم مومی که دعوی من این است
بسی بی​دیده را سرمه کشیدم
منم ابر سیه اندر شب غم
عجب خاکم که من از آتش عشق
ز شادی دوش آن سلطان نخفته​ست
ملامت نیست چون مستم تو کردی
خمش کن کآینه زنگار گیرد
 
منم کاستاد را استاد کردم
جهان کهنه را بنیاد کردم
که من پولاد را پولاد کردم
بسی بی​عقل را استاد کردم
که روز عید را دلشاد کردم
دماغ چرخ را پرباد کردم
که من بنده مر او را یاد کردم
اگر من فاشم و بیداد کردم
چو بر وی دم زدم فریاد کردم
تعداد دفعات مشاهده: 48