متن شعر

دل خون خواره را یک باره بستان

دل خون خواره را یک باره بستان
بکن جان مرا امروز چاره
همه شب دوش می گفتم خدایا
دل سنگین او چون ریخت خونم
به دست دل فرستادم دو سه خط
در آن خط صورت و اشکال عشق است
دلم با عشق هم استاره افتاد
 
ز غم صدپاره شد یک پاره بستان
وگر نی جان از این بیچاره بستان
که داد من از آن خون خواره بستان
تو خون من ز سنگ خاره بستان
یکی خط را از آن آواره بستان
برای عبرت و نظاره بستان
نخواهی جرم از استاره بستان
تعداد دفعات مشاهده: 95