متن شعر

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی​دارم

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی​دارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده​ست
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد
ز شادی​ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم
جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب
به باغ عشق مرغانند سوی بی​سویی پران
منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده
ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم
 
نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی​دارم
وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی​دارم
مرا گفته​ست لاتسکن تو را همدم نمی​دارم
چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی​دارم
خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی​دارم
به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی​دارم
که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی​دارم
ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی​دارم
بر اشهب بر نمی​شینم سر ادهم نمی​دارم
که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی​دارم
من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی​دارم
ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی​دارم
بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی​دارم
تعداد دفعات مشاهده: 35