متن شعر

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
من واله یزدانم در حلقه مردانم
هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر
من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم
بر عاشق دوتاقد آن کس که همی​خندد
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
 
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
زین بیش نمی​دانم ای مه تو که را مانی
هم بی​دل و دلشادم ای مه تو که را مانی
هم مومن و کافر شد ای مه تو که را مانی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
ای جان و جهان می​زد ای مه تو که را مانی
تعداد دفعات مشاهده: 126