متن شعر

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
حیات موج زنان گشته اندر این مجلس
به دست طره خوبان به جای دسته گل
هزار جام سعادت بنوش ای نومید
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا
جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف
میان بحر عسل بانگ می​زند هر جان
فتاده​اند به هم عاشقان و معشوقان
قیامت​ست همه راز و ماجراها فاش
برآر باز سر ای استخوان پوسیده
ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون
تو راست کان گهر غصه دکان بگذار
شکوفه​های شراب خدا شکفت بهل
جمال حور به از بردگان بلغاری
خیال یار به حمام اشک من آمد
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی
درخت شو هله ای دانه​ای که پوسیدی
کی دیده​ست چنین روز با چنان روزی
کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا
دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان​ها
مباش بسته مستی خراب باش خراب
خراب و مست خدایی در این چمن امروز
به دست ساقی تو خاک می​شود زر سرخ
صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست
غلام شعر بدانم که شعر گفته توست
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است
ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان
کز آن طرف شنوااند بی​زبان دل​ها
بیا که همره موسی شویم تا که طور
که دامنم بگرفته​ست و می​کشد عشقی
 
بیا به دعوت شیرین ما چه می​شوری
خدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به زیر پای بنفشه به جای محفوری
بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
شراب روح فزای و سماع طنبوری
به پیش مومن و کافر نهاده کافوری
صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
که مرده زنده کند ناله​های ناقوری
اگر چه سخره ماری و طعمه موری
بپوش خلعت میری جزای ماموری
ز نور پاک خوری به که نان تنوری
شکوفه​ها و خمار شراب انگوری
شراب روح به از آش​های بلغوری
نشست مردمک دیده​ام به ناطوری
چه عار دارد سیاح جان از این عوری
تویی خلیفه و دستور ما به دستوری
که واخرد همه را از شبی و شب کوری
جهان شده​ست چو سینا و سینه نوری
که کدخدای مقیمان بیت معموری
یقین بدانک خرابیست اصل معموری
هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
که جان جان سرافیل و نفخه صوری
که دیر و دور دهد دست وای از این دوری
اگر غفار نباشد بس است مغفوری
نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
که کلم الله آمد مخاطبه طوری
چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
1    
تعداد دفعات مشاهده: 99