متن شعر

راز را اندر میان نه وامگیر

راز را اندر میان نه وامگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاست
روستایی گر بوم آن توام
چون مرا در عشق​ست ا کرده​ای
تو مرا از ذوق می​گیری گلو
سوی بحرم کش که خاشاک توام
از الست آمد صلاح الدین تمام
 
بنده را هر لحظه از بالا مگیر
گر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی خویش را رستا مگیر
خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تا بنالم گویمت آن جا مگیر
تو مرا خود لایق دریا مگیر
تو ورا ز امروز و از فردا مگیر
تعداد دفعات مشاهده: 80