متن شعر

ساقی من خیزد بی​گفت من

ساقی من خیزد بی​گفت من
حاجت نبود که بگویم بیار
هست تقاضاگر او لطف او
ماه برآید تو مگویش برآ
ای به گه بزم بهین عیش و نوش
از پی هر گمره نیکو دلیل
عالم همچون شب و تو همچو ماه
جان مثل ذره بود بی​قرار
 
آرد آن باده وافر ثمن
بشنود آواز دلم بی​دهن
و آن کرم بی​حد و خلق حسن
بر تو زند نور مگویش بزن
وی به گه رزم مهین صف شکن
وز پی محبوس چه​ای خوش رسن
تو مثل شمعی و جان​ها لگن
با تو شود ساکن نعم السکن
تعداد دفعات مشاهده: 64