متن شعر

آن یار غریب من آمد به سوی خانه

آن یار غریب من آمد به سوی خانه
یاران وفا را بین اخوان صفا را بین
ای چشم چمن می​بین وی گوش سخن می​چین
امروز می باقی بی​صرفه ده ای ساقی
پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود
من باز شکارم جان دربند مدارم جان
قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد
من دانه افلاکم یک چند در این خاکم
تو آفت مرغانی زان دانه که می​دانی
ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق
بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو
خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این
جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید
 
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه
بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه
از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه
خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
زین بیش نمی​باشم چون جغد به ویرانه
رو با دگری می​گو من نشنوم افسانه
چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه
یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه
ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه
وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه
تعداد دفعات مشاهده: 141