متن شعر

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی
چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان
ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی
برو ای شاخ بی​میوه تهی می​گرد چون چرخی
تو زر سرخ می​گویش که او زرد است و رنجوری
چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان
نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی
نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده
کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا
چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی
خمش کردم که رب دین نهان​ها را کند تعیین
 
کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری
چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری
وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری
شدستی پاسبان زر هلا می​پیچ چون ماری
تو خواجه شهر می​خوانش که او را نیست شلواری
چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری
غذای گوش​ها گشته به هر زخمی و هر تاری
صلای عیش می​گوید به هر مخمور و خماری
که می​جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری
چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری
نماید شاخ زشتش را وگر چه هست ستاری
تعداد دفعات مشاهده: 55