متن شعر

بلندتر شده​ست آفتاب انسانی

بلندتر شده​ست آفتاب انسانی
جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت
به هر سحر که درخشی خروس جان گوید
چو روح من بفزوده​ست شمس تبریزی
 
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
که نامه همه را نانبشته می​خوانی
چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
تو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
که آفت نظر جان صد سلیمانی
هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
بیا که جان و جهانی برو که سلطانی
به سوی او برم از باغ روح ریحانی
تعداد دفعات مشاهده: 61