متن شعر

از فراق شمس دین افتاده​ام در تنگنا

از فراق شمس دین افتاده​ام در تنگنا
گر چه درد عشق او خود راحت جان منست
عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد
گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشست
گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار
عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی
تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند
جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید
آن عدم نامی که هستی موج​ها دارد از او
اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این
از میان شمع بینی برفروزد شمع تو
مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا
لیک از آسیب جانت وز صفای سینه​ات
در جهان محو باشی هست مطلق کامران
دیده​های کون در رویت نیارد بنگرید
ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا
شعله​های نور بینی از میان گردها
زو فروآ تو ز تخت و سجده​ای کن زانک هست
ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر
تا نیارد سجده​ای بر خاک تبریز صفا
 
او مسیح روزگار و درد چشمم بی​دوا
خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
می​بسوزد هر دو عالم را ز آتش​های لا
تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا
تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا
دررباید جانت را او از سزا و ناسزا
بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما
در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
تا که نجهد دیده​اش از شعشعه آن کبریا
که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
محو گردد نور تو از پرتو آن شعله​ها
آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا
تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی
کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا
تعداد دفعات مشاهده: 372