متن شعر

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید
آن روی بین که بر رخش آثار روی او است
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد
در طره​هاش نسخه ایاک نعبد است
بی​خون و بی​رگ است تنش چون تن خیال
از بس که در کنار همی​گیردش نگار
صبحی است بی​سپیده و شامی است بی​خضاب
کی نور وام خواهد خورشید از سپهر
بی​گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر
در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو
 
با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
آن را که پرده نیست برو روی او ببین
آن را نگر که دارد خورشید بر جبین
شهمات می​شود ز رخش ماه بر زمین
در چشم​هاش غمزه ایاک نستعین
بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
ذاتی است بی​جهات و حیاتی است بی​حنین
کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین
تا زود بر خزینه گوهر شوی امین
این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین
تعداد دفعات مشاهده: 184