متن شعر

همتم شد بلند و تدبیرم

همتم شد بلند و تدبیرم
تو دهانم گرفته​ای که خموش
زان ز عالم ربوده​ام حلقه
پیر ما را ز سر جوان کرده​ست
چون گشاد من از کمان تو است
با گشادت چه جای تیر و کمان
دیدن غیر تو نفاق بود
با من آمیختی چو شکر و شیر
طاقتم طاق شد ز جفتی خویش
درد تاخیر چون برآرد دود
 
جز به پیش تو من نمی​میرم
تو دهان گیر و من جهان گیرم
که به دست توست زنجیرم
لاجرم هم جوان و هم پیرم
راست رو خصم دوز چون تیرم
هر دو را بشکنم بنپذیرم
من نه مرد نفاق و تزویرم
چون شکر در گداز از آن شیرم
درمیفکن دگر به تاخیرم
بررود تا اثیر تاثیرم
تعداد دفعات مشاهده: 54