متن شعر

در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من

در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
عالم چه دارد جز دهل از عیدگاه عقل کل
من زخم کردم بر دلت مرهم منه بر زخم من
در من از این خوشتر نگر کآب حیاتم سر به سر
دریا نباشد قطره​ای با ساحل دریای جان
خرگوش و کبک و آهوان باشد شکار خسروان
دل​های شیران خون شده صحرا ز خون گلگون شده
گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خدا
جامی که تفش می زند بر آسمان بی​سند
آن باده بر مغزت زند چشم و دلت روشن کند
عالم چو مرغی خفته​ای بر بیضه پرچوژه​ای
روزی که مرغ از یک لگد از روی بیضه برجهد
خری که او را نیست بن می گوید ای خاک کهن
در وهم ناید ذات من اندیشه​ها شد مات من
خامش که اندر خامشی غرقه تری در بی​هشی
 
هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من
گردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من
من چاک کردم خرقه​ات بخیه مزن بر چاک من
چندین گمان بد مبر ای خایف از اهلاک من
شادی نیرزد حبه​ای در همت غمناک من
شیران نر بین سرنگون بربسته بر فتراک من
مجنون کنان مجنون شده از شاهد لولاک من
کوه احد جنبان شود برپرد از محراک من
دانی چه جوشش​ها بود از جرعه​اش بر خاک من
وانگه ببینی گوهری در جسم چون خاشاک من
زان بیضه یابد پرورش بال و پر املاک من
هفت آسمان فانی شود در نو بیضه پاک من
دامن گشا گوهرستان کی دیده​ای امساک من
جز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من
گر چه دهان خوش می شود زین حرف چون مسواک من
تعداد دفعات مشاهده: 120