متن شعر

از یکی آتش برآوردم تو را

از یکی آتش برآوردم تو را
از دل من زاده​ای همچون سخن
با منی وز من نمی​داری خبر
تا نیفتد بر جمالت چشم بد
دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
 
در دگر آتش بگستردم تو را
چون سخن آخر فروخوردم تو را
جادوم من جادوی کردم تو را
گوش مالیدم بیازردم تو را
این کف دست جوامردم تو را
تعداد دفعات مشاهده: 124