متن شعر

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر
اگرم شاه و بی​توام چه دروغست ما و من
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده​ام
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند
تو چه می داده​ای به دل که چپ و راست می​فتد
 
قلمی​ام به دست تو که تراشی و بشکنی
و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
دو جهان بی​تو آفتاب کجا یافت روشنی
همه خشک​اند مغزها چو نبخشی تو روغنی
و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
که ببینم در این هوا که تو ذره چه می​کنی
تو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی
و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی
تعداد دفعات مشاهده: 108