متن شعر

ای آنک از میانه کران می​کنی مکن

ای آنک از میانه کران می​کنی مکن
دربند سود خویشی و اندر زیان ما
راضی شدی که بیش نجویی زیان ما
بر جای باده سرکه غم می​دهی مده
از چهره​ام نشاط طرب می​بری مبر
مظلوم می​کشی و تظلم همی​کنی
پایم به کار نیست که سرمست دلبرم
گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان
در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی
ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر
گویی که می مخور پس اگر می همی​دهی
گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما
گویی خموش کن تو خموشم نمی​هلی
 
با ما ز خشم روی گران می​کنی مکن
کس زین نکرد سود زیان می​کنی مکن
این از پی رضای کیان می​کنی مکن
در جوی آب خون چه روان می​کنی مکن
بر چهره​ام ز دیده نشان می​کنی مکن
خود راه می​زنی و فغان می​کنی مکن
مر مست را بهل چه کشان می​کنی مکن
بر بره گرگ را چه شبان می​کنی مکن
امشب که آشتی است همان می​کنی مکن
این دوست را چه دشمن آن می​کنی مکن
مخمور را چه خشک دهان می​کنی مکن
پس تیر راست را چه کمان می​کنی مکن
هر موی را ز عشق زبان می​کنی مکن
تعداد دفعات مشاهده: 89