متن شعر

برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم

برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار
خورشید جام نور چو برریخت بر زمین
خورشید لایزال چو ما را شراب داد
پیش آر آن شراب خردسوز دلفروز
پرخواره​ایم کز کرم شاه واقفیم
زیرا که سکر مانع خدمت بود یقین
نوری که در زجاجه و مشکات تافته​ست
بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنور
چون شیشه فلک پر از آتش شده​ست جان
ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آر
خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آر
ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببین
اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدا
آن دم که از مسیح تو میراث برده​ای
گر چه دهان پر است ز گفتار لب ببند
 
بزم شهنشه​ست نه ما باده می خریم
درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم
ما ذره وار مست بر این اوج برپریم
از کبر در پیاله خورشید ننگریم
تا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم
در شرب سابقیم و به خدمت مقصریم
زین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم
بر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم
درسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم
چون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم
کز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم
با جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم
تو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم
در ما که در وفای تو چون کوه مرمریم
در گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم
خاموش کن که پیش حسودان منکریم
تعداد دفعات مشاهده: 121