متن شعر

دوش می گفت جانم کی سپهر معظم

دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
بی​گنه بی​جنایت گردشی بی​نهایت
گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش
صورتت سهمناکی حالتت دردناکی
گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس
در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی
او نهانی است یارا این چنین آشکارا
کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان
چون تن خاکدانت بر سر آب جانت
در تتق نوعروسی تندخویی شموسی
خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی​قراری
عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی
باد پویان و جویان آب​ها دست شویان
بحر با موج​ها بین گرد کشتی خاکین
شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن
 
بس معلق زنانی شعله​ها اندر اشکم
بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم
هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم
گردش آسیاها داری و پیچ ارقم
کو بهشت جهان را می کند چون جهنم
سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم
پیش کرده است ما را تا شود او مکتم
گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم
جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم
می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم
هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم
عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم
ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم
کعبه و مکه​ها بین در تک چاه زمزم
که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم
تعداد دفعات مشاهده: 106